
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

همه به زخمشون دستمال میبندن اما من به زخمم دل بستم !

تنهایی راه رفتن سخت نیست
ولی وقتی ما این همه راهو با هم رفتیم
تنهایی برگشتن خیلی سخته!

اینجا فقط واژه می فروشم و سکوت میخرم
چه تجارت دردناکی ست تنهایی !!!

از تنهایی های من برایشان بگویید …
بگذارید بدانند چه رنجی پشت رفتنشان است ؛ شاید تنهایتان نگذارند!

اینجا فقط واژه می فروشم و سکوت میخرم
چه تجارت دردناکی ست تنهایی !!!

دستم را گرفت و با خود برد
همه هرچقدر هم تلاش کردند نتوانستند
چه قدرتی ! چه عظمتی ! تنهایی …دستم را گرفت و با خود برد
همه هرچقدر هم تلاش کردند نتوانستند
چه قدرتی ! چه عظمتی ! تنهایی …

میخواهم از درد بگریزم
ولی درد بدون من تنها میماند
که این خود درد دیگری است !

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

بچه که بودم اذیت که می کردم مامان می گفت
الهی درد بی درمون بگیری!!!
الان می فهمم درد بی درمون همون عشقه که هیچ وقت درمون نمی شه
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

شاید یه کسی شبا برای اینکه خواب تورو ببینه
به خدا التماس می کنه!!
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ می کنه و تپش قلبش مرتب بیشتر می شه!!!
مطمعن باش یه کسی شبا به خاطر تو ؛
تو دریایی از اشک می خوابه !!!!
ولی تو اونو نمی بینی ....
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

خدایا التماست می کنم
همه دنیایت ارزانیِ دیگران !
ولی ...
آنکه دنیایِ من است
مالِ دیـگری نباشد...
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

دیشب با خدا دعوایم شد ......
با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......
رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد
صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...
نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!!
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

هـــمــیــشــه نــــه
ولــــی گـــاهـــی
مــیــان بـــودن و خـــواســتـن
فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد
وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه
کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی
ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

به خودت می آیی،
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند،
نه دستی که شانه هایت را بگیرد،
نه صدای که قشنگ تر از باد باشد
تنهایی یعنی این...
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

قسم به عشق من به تـــــــــــــــــــــــــو
دل از خودم فرارــــــــــــــــــــــــــیه
عشقی که مبتلاش شـــــــــــــــــدم
عین یه زخم کاریــــــــــــــــه
گله نمیکنــــــــــــــم ازت
عشقمو پس زدی گلم
تقصیر قلب خـــــــــودمه
لعنت به این قلب خــــــــــودم
خواسته بودم برای تـــــــــــــــــــو
دنیا رو زیر و رو کـــــــــــــــــــــــــنم
توقعم زیاد نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبود
خواستم گُلت رو بو کـــــــــــــــــــــــنم
خیال میکردم مرز مــــــــــــــــــا
یه مرز کاغذی باشــــــــــــه
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

خدایا دلـم گرفته بیا بریم کمی دور از این مردم قدم بزنیم
بغض از من بارون از تو
گفتن از من..
گوش دادن از تو.. دعا از من
اجابت از تـو باشه؟
بریم شاید کمی دلم واشه
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ
ﻓﮑﺮﯼ ﮐﻦ ﺍﺷﮏ ﻣﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺣﻤﺘﺖ
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

چرا وقتی کسیو دوست داری ازت دلیل میخواد....
چرا کسی معنی دوست داشتنو نمیفهمه...
چرا کسی نمیخواد بفهمه دوست داشتن دل میخواد نه دلیل...
چرا همیشه کسیو که واقعا دوست داری از دست میدی...
چرا...
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

کسی که نشسته است
همیشه خسته نیست
شاید
جایی برای رفتن نداشته باشد ...
برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا

برچسب:
نویسنده: درساااااااا
صدای تیر برد از دهان کلامم را..
ستاره پرپر شد..
نسیم از نفس افتاد..
رنگ ماه پرید..
دگر کجا ببرم حرف نا تمامم را....
برچسب:
نویسنده: درساااااااا
برچسب:
نویسنده: درساااااااا
بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!! ولی بعضی حرفارو
،نه میشه گفت،نه می شه خورد! می مونه سردل!
میشه دلتنگی! میشه بغض! ... میشه سكوت!
میشه همون وقتایی كه خودتم نمی دونی چه حالی داری.
برچسب:
نویسنده: درساااااااا
برچسب:
نویسنده: درساااااااا
برچسب:
نویسنده: درساااااااا
نگاهم را به لا به لای کاغذ های کوچک مچاله شده به بیرون پرتاب می کردم تا شاید کسی از آنها به گرمی استقبال کند اما هیچ فایده ای نداشت. دلم پر بود و صندلی کنارم خالی. قلم، قید رفاقت با دست هایم را زده بود و انگار می خواست دستم را قلم کند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا با من هم دست نباشند. سکوت کلاس و هیاهوی ذهن پریشان من. راستی تمرکز هم واژه ی قشنگی است که این روز ها حسابی با من غریبگی می کند. دوستان یک پس از دیگری از کنارم می گذشتند و از جلسه ی امتحان خارج می شدند و به من هم توجهی نمی کردند. دنبال موقعیتی بودم تا... این آخرین باری است که به انتظار این موقعیت ها می نشینم. این بار به خیر بگذرد از امتحان بعد شک نکن سراغ هیچ فکر شومی نمی روم! اما راستش خودم هم این حرف ها را باور نداشتم و می دانستم دوباره امتحان بعد هم همین آش است و همین کاسه. تا چشم چرخاندم دیدم من مانده ام و کلاسی خالی و سکوتی که بالاخره شکسته شد اما با صدای استاد. با معلوم الحال بودن نتیجه ی امتحان حالا چاره ای ندارم جز اینکه بنشینم و تراژدی آن روز را توصیف کنم.
برچسب:
نویسنده: درساااااااا