خرید بک لینک


تـو که نیستی

من به عکس هایت می نگرم

این همان تنفسِ مصنـوعی است .

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1392 ساعت: 16:43



بعضی وقتا هست که دوس داری کنارت باشه…

محکم بغلت کنه…

بذاره اشک بریزی راحت شی….

بعد آروم تو گوشت بگه: ” دیوونه من که باهاتم “

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1392 ساعت: 16:6



رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟

تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر

دیشب حالش بد شد و مُرد ،

با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟

گفتم : بخرم که چی ؟

تا دیروز می خریدم برای عشقم

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!

اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :

بگیر باید از نو شروع کرد

تو بدون عشقت ،

من بدون خواهرم ...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: پنجشنبه 8 اسفند 1392 ساعت: 22:24



همه به زخمشون دستمال میبندن اما من به زخمم دل بستم !


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


تنهایی راه رفتن سخت نیست

ولی وقتی ما این همه راهو با هم رفتیم

تنهایی برگشتن خیلی سخته!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


اینجا فقط واژه می فروشم و سکوت میخرم

چه تجارت دردناکی ست تنهایی !!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


از تنهایی های من برایشان بگویید …

بگذارید بدانند چه رنجی پشت رفتنشان است ؛ شاید تنهایتان نگذارند!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


اینجا فقط واژه می فروشم و سکوت میخرم


چه تجارت دردناکی ست تنهایی !!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


دستم را گرفت و با خود برد

همه هرچقدر هم تلاش کردند نتوانستند

چه قدرتی ! چه عظمتی ! تنهایی …دستم را گرفت و با خود برد

همه هرچقدر هم تلاش کردند نتوانستند

چه قدرتی ! چه عظمتی ! تنهایی …

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


میخواهم از درد بگریزم

ولی درد بدون من تنها میماند

که این خود درد دیگری است !

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 20:40




بچه که بودم اذیت که می کردم مامان می گفت

الهی درد بی درمون بگیری!!!

الان می فهمم درد بی درمون همون عشقه که هیچ وقت درمون نمی شه

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 16:0



شاید یه کسی شبا برای اینکه خواب تورو ببینه


به خدا التماس می کنه!!


شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ می کنه و تپش قلبش مرتب بیشتر می شه!!!


مطمعن باش یه کسی شبا به خاطر تو ؛


تو دریایی از اشک می خوابه !!!!


ولی تو اونو نمی بینی ....

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 15:22



تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست .... تنهایی را دوست دارم زیرا

عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم
...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست .. . تنهایی را دوست دارم

زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را

پنهان خواهم کرد

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 14:46



خدایا التماست می کنم


همه دنیایت ارزانیِ دیگران !


ولی ...


آنکه دنیایِ من است


مالِ دیـگری نباشد...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 1:51


دیشب با خدا دعوایم شد ......


با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......


رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد


صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...


نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!!

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 1:46




گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری

تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی

گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش

گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی

اون وقت خدا هم میخنده

گاهی از خودت بگذر ... فقط گاهی ...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 1:34



بعضی آدمها یهو میان…

یهو زندگیت و قشنگ میکنن…

یهو میشن همه ی دلخوشیت…

یهو میشن دلیل خنده هات…

یهو میشن دلیل نفس کشیدنت..!

بعد همین جوری یهو میرن…

یهو گند میزنن به آرزوهات…

یهو میشن دلیل همه ی غصه هات و همه ی اشکات…

یهو میشن سبب بالا نیومدن نفست…!

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1392 ساعت: 1:28


هـــمــیــشــه نــــه

ولــــی گـــاهـــی

مــیــان بـــودن و خـــواســتـن

فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد

وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه

کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی

ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت: 17:8


به خودت می آیی،


یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند،


نه دستی که شانه هایت را بگیرد،


نه صدای که قشنگ تر از باد باشد


تنهایی یعنی این...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 6 اسفند 1392 ساعت: 14:59



قسم به عشق من به تـــــــــــــــــــــــــو

دل از خودم فرارــــــــــــــــــــــــــیه

عشقی که مبتلاش شـــــــــــــــــدم

عین یه زخم کاریــــــــــــــــه

گله نمیکنــــــــــــــم ازت

عشقمو پس زدی گلم

تقصیر قلب خـــــــــودمه

لعنت به این قلب خــــــــــودم

خواسته بودم برای تـــــــــــــــــــو

دنیا رو زیر و رو کـــــــــــــــــــــــــنم

توقعم زیاد نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبود

خواستم گُلت رو بو کـــــــــــــــــــــــنم

خیال میکردم مرز مــــــــــــــــــا

یه مرز کاغذی باشــــــــــــه



برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1392 ساعت: 14:49


خدایا دلـم گرفته بیا بریم کمی دور از این مردم قدم بزنیم

بغض از من بارون از تو

گفتن از من..

گوش دادن از تو.. دعا از من

اجابت از تـو باشه؟

بریم شاید کمی دلم واشه

ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ

ﻓﮑﺮﯼ ﮐﻦ ﺍﺷﮏ ﻣﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺣﻤﺘﺖ

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: يکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت: 14:30




چه تکلیفِ سنگـــــینی است :

” بلا تکـــــلیفی ”

وقتی که نـــــمیدانم … دارمــــــت یا ندارمــــــــــت!

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: يکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت: 14:14


منو از یادت می بری...

نمی دونم...

ولی بدون از یادم نمیری...

به من بگو چه احساسیه هرگز فراموش نشدن...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه اسفند 1392 ساعت: 19:26



اگه دیدی یکی دستتو گرفت و دلت لرزید...
زیاد عجله نکن آخه یه روز با دلت یه کاری می کنه که دستت بلرزه...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه اسفند 1392 ساعت: 18:53


چرا وقتی کسیو دوست داری ازت دلیل میخواد....


چرا کسی معنی دوست داشتنو نمیفهمه...


چرا کسی نمیخواد بفهمه دوست داشتن دل میخواد نه دلیل...


چرا همیشه کسیو که واقعا دوست داری از دست میدی...


چرا...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه اسفند 1392 ساعت: 18:45


چه تقدیر بدیست !
من اینجا بی تو می سازم

و تو، آنجا با او می سازی…!!!


برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه اسفند 1392 ساعت: 11:48




کاش همیشه در کودکی می ماندیم
تا به جای دلهایمان

سر زانوهایمان زخمی میشد!…

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه اسفند 1392 ساعت: 11:38


کسی که نشسته است


همیشه خسته نیست


شاید


جایی برای رفتن نداشته باشد ...


برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: جمعه 2 اسفند 1392 ساعت: 14:15



ܓܓܨهیس...!ܓܓܨ

هیس...!
ساکت...
یه کف به افتخارش
چه با احساس...تنهایم گذاشت و رفت...!

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: جمعه 2 اسفند 1392 ساعت: 14:1


عادت کردم همیشه میرم جلو آینه می ایستم...

دست میندازم رو شونه خودم و...

تو آینه به خودم نگاه می کنم و...

میگم: طاقت بیار رفیق...

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: جمعه 2 اسفند 1392 ساعت: 13:43

صدای تیر برد از دهان کلامم را..


ستاره پرپر شد..


نسیم از نفس افتاد..


رنگ ماه پرید..


دگر کجا ببرم حرف نا تمامم را....

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه 17 اسفند 1392 ساعت: 11:4





به تو من خیره می گردم ؛


به این جنگل ...


به این برکه ...


به خط نور ...


به این دریا ...


به رقص آب ...


به این افسون بی همتا ...


چه باید گفت؟


کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛


بگویم لحظه ای از تو ...


از این زیبائی روشن ،


از این مهتاب ...


بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛


بخندم با تو لختی در کنار آب ...


زبانم گنگ و ذهنم کور ،


تنم خسته ، دلم رنجور ...


تمام واژه ها قامت خمیده ،


ناتوان ...


بی نور ....


پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛


سکوت واژه ها درهم تنیده ،


مثل یک آوار ...


من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛


تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :


" خـدایــا دوسـتـت دارم "










آن گاه كه دوست داري

كسي همواره به يادت باشد

به ياد من باش

كه همواره به ياد تو هستم...


بقره/ 152











خدا همانيست كه ما مي خواهيم

كاش

ماهم هماني بوديم كه او مي خواست!

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه 17 اسفند 1392 ساعت: 10:51

واژه سکوت ، نیازی به مترجم ندارد

بعضی حرفا رو نمی شه گفت،باید خورد!! ولی بعضی حرفارو

،نه میشه گفت،نه می شه خورد! می مونه سردل!

میشه دلتنگی! میشه بغض! ... میشه سكوت!

میشه همون وقتایی كه خودتم نمی دونی چه حالی داری.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: شنبه 17 اسفند 1392 ساعت: 10:45

از بچگی همیشه عاشق این بودم که بعضی چیزها را روی بعضی صفحه ها بنویسم. مثلاً خودکار آبی را بردارم و روی گلبرگ رز قرمز بنویسم: سرکار خانم گل سرخ. یا اینکه با ناخن گیر، لبه ی میز کامپیوترم یک شکلک لبخند بکَنم. از کار های تکراری اما بیزار بودم. اینکه مثلاً با انگشت روی صندوق عقب ماشین ها بنویسم: لطفاً مرا بشویید! اواسط بهار سالی که داشتم کلاس اول ابتدایی را تمام می کردم خودم اسمم را روی جلد دفترم نوشتم که این یک اتفاق قشنگ بود که بزرگی اش را فقط خدا می فهمید. بزرگ تر که شدم گاهی می رفتم یکی از خرت و پرت های رنگی جلوی میز آرایش را بر می داشتم و روی آینه می نوشتم: این نیز بگذرد. این طور وقت ها همه می فهمیدند که حالم خوب نیست و یک روز های بدی هست که منتظرم تا بگذرد و می گذشت. بدون اینکه لازم باشد تلاش کنم. کم کم نوشته شدن اسم و فامیلم روی بعضی کاغذ ها خیلی مهم شد. روی سر برگ کاغذ امتحان های دانشگاه یا فرم درخواست وام در یک موسسه ی مالی. اما هنوز نمی دانم مهم ترین کلمه ی زندگی ام را چه کسی و روی کدام برگ خواهد نوشت.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 13 اسفند 1392 ساعت: 11:17

یکی از بزرگ ترین لذت های دوران کودکی ام، سفر به یک دهکده ی کوچک و بکر کوهستانی بود. به باغی سرسبز در دامنه ی البرز. دیوانه ی آن دهکده ی خلوت بودم با عطر خوش سبزه. دیوانه ی گشت و گذار در کوچه های خاکی اما تمیز و باغ های پر درخت کنار رودخانه. به دنبال صدای دارکوب و سینه سرخ، دلبسته ی پروانه ها و ملخ ها و سنجاقک ها. مشتاق شنیدن صدای جیر جیرک ها وقت غروب و عاشق دیدن کرم های شب تاب که در تاریکی شب کنار جوی آب باغ، ردیف می شدند. و ستاره ها آسمان بی نظیر و روشن و پر از ستاره ی آنجا. یک بار که به جستجو رفته بودم راهم به یک کوچه باغ خلوت افتاد. در انتهای آن راه، به یک درخت بزرگ گلابی رسیدم که شاخه ی قطوری از آن خم شده بود و جای مناسبی برای نشستن فراهم کرده بود. از آن روز آن کوچه باغ و درخت گلابی اش برای چندین سال، دنیای من شد و مثل یک مخفی گاه، مثل یک گنج از آن قسمت مراقبت می کردم. چه چیز ها که زیر درخت در خاک پنهان کردم تا سبز شوند. از نامه و برگه ی امتحان ریاضی گرفته تا یک مشت هسته ی گیلاس و گردو و گل سر خواهر کوچکم. پا به دنیای آدم بزرگ ها که گذاشتم از آن بهشت دور و دور تر شدم تا دیروز. دیروز که بعد از پانزده سال باز به آن روستا رفتم که دیگر خلوت نبود. باغ هنوز باغ بود اما بی درخت تر، بی صدا تر. کوچه ها هنوز خاکی اما نه چندان تمیز. رودخانه هنوز جاری اما نه چندان پر آب و نه چندان زلال. ولی کوچه باغ، دنیای محبوبم، درخت نازنینم، یادگار هایم ناپدید شده بودند. و به جای آنها یک ویلای بزرگ سیمانی نشسته بود. جا خوش کرده بود روی تمام گنج کودکی های من. نمی دانم درخت گلابی ام را چطور بریدند یا آن همه پرنده، پروانه، سنجاقک و کرم شب تاب به کجا رفتند. اما می دانم ما آدم ها بی آنکه بدانیم، زندگی های زیادی را به طبیعت بدهکار می شویم. فقط خدا را شکر که هنوز ستاره هایم را از آسمان آنجا ندزدیده اند.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 13 اسفند 1392 ساعت: 11:11

نگاهم را به لا به لای کاغذ های کوچک مچاله شده به بیرون پرتاب می کردم تا شاید کسی از آنها به گرمی استقبال کند اما هیچ فایده ای نداشت. دلم پر بود و صندلی کنارم خالی. قلم، قید رفاقت با دست هایم را زده بود و انگار می خواست دستم را قلم کند. زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا با من هم دست نباشند. سکوت کلاس و هیاهوی ذهن پریشان من. راستی تمرکز هم واژه ی قشنگی است که این روز ها حسابی با من غریبگی می کند. دوستان یک پس از دیگری از کنارم می گذشتند و از جلسه ی امتحان خارج می شدند و به من هم توجهی نمی کردند. دنبال موقعیتی بودم تا... این آخرین باری است که به انتظار این موقعیت ها می نشینم. این بار به خیر بگذرد از امتحان بعد شک نکن سراغ هیچ فکر شومی نمی روم! اما راستش خودم هم این حرف ها را باور نداشتم و می دانستم دوباره امتحان بعد هم همین آش است و همین کاسه. تا چشم چرخاندم دیدم من مانده ام و کلاسی خالی و سکوتی که بالاخره شکسته شد اما با صدای استاد. با معلوم الحال بودن نتیجه ی امتحان حالا چاره ای ندارم جز اینکه بنشینم و تراژدی آن روز را توصیف کنم.

برچسب: نویسنده: درساااااااا تاريخ: سه شنبه 13 اسفند 1392 ساعت: 11:11

صفحه بندی